خبر به دورترين نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته بي گمان برسد
شکنجه بيشتر از اين که پيش چشم خودت
«کسي که سهم تو باشد به ديگران برسد »
چه مي کني که اگر او را خواستي يک عمر
به راحتي کسي از راه ناگهان برسد
رها کند برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته!!! به آن برسد
رها کني بروند تا دو پرنده شوند
خبر به دورترين نقطه جهان برسد
گلايه اي نکني و بغض خويش را بخوري
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه ...!! نفرين نمي کنم که مباد
به او که عاشق او بودم زيان برسد
خدا کند که فقط اين عشق از سرم برود
خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!

چند ماهيست که از دردِ خداحافظي ات
شده ام شــاعر ولگرد خداحافظي ات
ترسـم اي خوب که تا مرز جنـونم ببرد
لحن پاييزي و خونسرد خداحافظي ات
شک نکن اين دل مجنون صفتم خواهد مرد
لحـظه ي دلشکن و زرد خداحافظي ات
طاقت بدرقـه ات هيچ نـدارم به خـدا
« چه کنم نيست دلم، َمردِ خداحافظي ات »
اي سفر کرده ي من کاش که مي دانستي
با من خسته چه هـا کرد خداحافظي ات

ساعت 16:24 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق)
|