زير و رو ميشم هنوز از کمترين اشفتيگتم
خيلي دوست دارم بدونم من کجاي زندگيتم
باز واسم درد دل کن ، من همه دنيامو ميدم
واسه تکرار يه جمله که يه شب از تو شنيدم
من به تو نياز دارم برگاي تقويمو کندم
بذار باروزاي روشن همه زخماتو ببندم
من به تو نياز دارم تکيه کن به شونه ي من
هرجا دستامو بگيري ميشه سقف خونه ي من
اگه باور کنم تقديرو ميميرم
چه قدر اين لحظه هاي تلخ زيبايي
سکوتت بين ما فاصله ميذاره
چطور برم سفر وقتي تو تنهايي
من به تو نياز دارم برگاي تقويمو کندم
بذار با روزاي روشن همه زخماتو ببندم
من به تو نياز دارم تکيه کن به شونه ي من
هرجا دستامو بگيري ميشه سقف خونه ي من

وقتي حالت بده روحت بي پناهه
ميبيني هر کاري کردي اشتباهه
وقتي کم کم به کسي وابسته ميشي
چون از شب بي نوازش خسته ميشي
وقتي اروم شدنت خيلي بعيده
اينجا يکي هست که به حرفات گوش ميده
برگرد به من مثل پرنده اي که درختشو پيدا کنه
برگرد به من مثل کسي که شبونه هوس دريا کنه
وقتي به جز شب هيچ رنگي تو نگات نيست
وقتي کسي اندازه ي تنهايي هات نيست
وقتي گم ميشي وميترسي دوباره
ميفهمي هيچ کي مثل من دوستت نداره
وقتي دلت به صد دره بسته رسيده
اينجا يکي هست که تو مشتش شوکه ميده
برگرد به من مثل پرنده اي که درختشو پيدا کنه
برگرد به من مثل کسي که شبونه هوس دريا کنه

قرار ما به رفتن بود نگو چي شد نميدونم
خودم گفتم تمومش كنم خودم ميگم نميتونم
نميدونم كجا رفتم نميدونم دلم چي شد
درست تو بدترين لحظه ببين كي عاشق كي شد
فقط حرفامو باور كن تقاص عشق تو كم نيست
بمون هم پاي من مگه عشق تو آدم نيست
تو خاكستر شدي با من دارم ميميرم از اين درد
بيا اين خونه اين كبريت تلافي كن ولي برگرد
من از آغاز اين قصه ازت چيزي نفهميدم
نميدونم چرا حالا چرا اينجا تو رو ديدم
چقدر ديونگي دارم تمام قلبم آشوبه
تو آرومي نميدوني چقدر ديونگي خوبه
تمام قصه بازي بود تموم شد هيچ رازي نيست
كسي كه روبرو شي تو از اينجا مرد بازي نيست
فقط حرفامو باور كن تقاص عشق تو كم نيست
بمون هم پاي من مگه عشق تو آدم نيست ...
ساعت 11:32 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق)
|