تبليغاتX
<
blogers
> عاشقانه های یک دل شکسته ی تنها
blogers
>

عاشقانه های یک دل شکسته ی تنها
((تقديم به دست سردت که دست گرم منو رها کرد ))

ماهی تو جان سپرده روی خاک

یکشنبه یازدهم بهمن 1388

گرچه دوری ز برم همسفر جان منی

قطره اشکی و در دیده ی گریان منی

 
این مپندار که یادت برود از نظرم

خاطرت جمع که در قلب پریشان منی

 

ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیر بال مرغکان خنده ها ت
زیر آفتاب داغ بوسه هات
ای زلال پاک
جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
ای همیشه خوب
ای همیشه آشنا
هر طرف که می کنم نگاه
تا همه کرانه ه ای دور

عطر و خنده و ترانه ميكند شنا

در ميان بازوان تو

ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک
 

ساعت 15:51 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق) |


چه کسي مي خواهد ،
من وتو ، ما نشود؟!
چه کسي مي داند ،
من تنها نشود؟!
مي سرايد اين چنگ ؛
من و تو يک دلتنگ!
يک دل تنگ دچار
از دو تا چار نواخت
تاري هم جا انداخت
سر يک ميز نشست
آن طرف جاي تو هست
هي زد و زد با چنگ
يک دل سير آهنگ
همگي خنديدند...
همه مي رقصيدند...
تو لبالب خنده...
ناگهان يک لحظه
پلکش از کار افتاد
دو سه ليوان افتاد
جاي او خالي بود!
همه پوشالي بود!
يک نفر در را بست
دل او باز شکست!

ساعت 14:17 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق) |


شقایق گفت : با خنده نه بیمارم ، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم......

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم

برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها ،
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست
خودش هم تشنه بود اما!
نمی فهمید حالش را

چنان می رفت ومن در دست اوبودم
و حالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
"بمان ای گل"
که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

ساعت 14:13 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق) |


مطمئن باش و برو

ضربه ات کاري بود !!!

دل من سخت شکست

و چه زشت

به من و سادگي ام خنديدي

به من و عشقي پاک

که پر از ياد تو بود

و خيالم مي گفت تا ابد مال تو بود

تو برو ،

 تو برو تا راحت تر

تکه هاي دل خود را آرام سر هم بندازم..................

 

 

شاید آن روز که برمیگردی

لکه هایی ز سیاهی

باقی از عمر جوانی

روی موهای سرم باز هویدا باشد

شاید از آتش عشقت

شعله ای.گرچه ضعیف

هیزمی خیس ونحیف

شرری اندک وخرد

زیر خاکستر قلبم

کومه ای ساخته باشد

شاید آن روز مرا

بر سر دار بلندی نگری

که همه پود طنابش

آرزوهای منست

و به تارش گره ای

از سر گیسوی درازت          

  به بلندای همه ظلمت شب های منست

شاید این جمله برایت بازهم

خنده ای تکراریست

"به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر

که به مویم اثر از برف زمستان منست

 

ساعت 18:31 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق) |


بگید بباره بارون

دلم هواشو کرده

بگید تموم شدم من

بگید که بر نگرده

بهش بگید چه کردم

بهش بگید بریدم

نه اون به من رسیدو

نه من به اون رسیدم

بگین به زیر بارون

خراب و درب و داغون

از آدما فراری

از عاشقا گریزون

بذار کسی نبینه

غرور گریه هامو

 بذار کسی نفهمه

غم تو خنده هامو

یه داغ سخت سختم

یه باغ بی درختم

سپیدگی سپارم

سیاه روز بختم

تنم داره می لرزه

تو این هوای خلوت

گاهی نداشتن دل به داشتنش می ارزه

 

 

ساعت 17:0 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق) |


هرجا دستامو بگيري ميشه سقف خونه ي من

یکشنبه بیست و نهم آذر 1388

زير و رو ميشم هنوز از کمترين اشفتيگتم

خيلي دوست دارم بدونم من کجاي زندگيتم

باز واسم درد دل کن ، من همه دنيامو ميدم

واسه تکرار يه جمله که يه شب از تو شنيدم

من به تو نياز دارم برگاي تقويمو کندم

بذار باروزاي روشن همه زخماتو ببندم

من به تو نياز دارم تکيه کن به شونه ي من

هرجا دستامو بگيري ميشه سقف خونه ي من

اگه باور کنم تقديرو ميميرم

چه قدر اين لحظه هاي تلخ زيبايي

سکوتت بين ما فاصله ميذاره

چطور برم سفر وقتي تو تنهايي

 من به تو نياز دارم برگاي تقويمو کندم

بذار با روزاي روشن همه زخماتو ببندم

من به تو نياز دارم تکيه کن به شونه ي من

هرجا دستامو بگيري ميشه سقف خونه ي من

 

وقتي حالت بده روحت بي پناهه

 

ميبيني هر کاري کردي اشتباهه

 

وقتي کم کم به کسي وابسته ميشي

 

چون از شب بي نوازش خسته ميشي

 

وقتي اروم شدنت خيلي بعيده

 

اينجا يکي هست که به حرفات گوش ميده

 

برگرد به من مثل پرنده اي که درختشو پيدا کنه

 

برگرد به من مثل کسي که شبونه هوس دريا کنه

 

وقتي به جز شب هيچ رنگي تو نگات نيست

 

وقتي کسي اندازه ي تنهايي هات نيست

 

وقتي گم ميشي وميترسي دوباره

 

ميفهمي هيچ کي مثل من دوستت نداره

 

وقتي دلت به صد دره بسته رسيده

 

اينجا يکي هست که تو مشتش شوکه ميده

 

برگرد به من مثل پرنده اي که درختشو پيدا کنه

 

برگرد به من مثل کسي که شبونه هوس دريا کنه

 

 

 

قرار ما به رفتن بود نگو چي شد نميدونم

 

خودم گفتم تمومش كنم خودم ميگم نميتونم

 

نميدونم كجا رفتم نميدونم دلم چي شد

 

درست تو بدترين لحظه ببين كي عاشق كي شد

 

فقط حرفامو باور كن تقاص عشق تو كم نيست

 

بمون هم پاي من مگه عشق تو آدم نيست

 

تو خاكستر شدي با من دارم ميميرم از اين درد

 

بيا اين خونه اين كبريت تلافي كن ولي برگرد

 

من از آغاز اين قصه ازت چيزي نفهميدم

 

نميدونم چرا حالا چرا اينجا تو رو ديدم

 

چقدر ديونگي دارم تمام قلبم آشوبه

 

تو آرومي نميدوني چقدر ديونگي خوبه

 

تمام قصه بازي بود تموم شد هيچ رازي نيست

 

كسي كه روبرو شي تو از اينجا مرد بازي نيست

 

فقط حرفامو باور كن تقاص عشق تو كم نيست

 

بمون هم پاي من مگه عشق تو آدم نيست ...

 

 

ساعت 11:32 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق) |


نبايد به خاک دل بست

یکشنبه هشتم آذر 1388

در حياط کوچک سرد پاييز

از پس نسيمي آرام,برگي

آمد آرام روي زمين

خش خشي کرد صدايي چند

چهره اي داشت عبوس

با خود گفت:زندگي در گذر است

آري!

زندگي برگي است که روزي مي رود به آغوش خاک

پس نبايد به خاک دل بست

چشم ها را بايد گشود

وبه برگي بايد انديشيد

که مي آيد و مي رود!

ساعت 18:1 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق) |


تو که با من نميموني !

چهارشنبه بیستم آبان 1388

يه سلام عاشقونه

با يه بغض بي بهونه

مي نويسم تا بدوني

ياد تو، تو دل مي مونه

يادته وقتي مي رفتي

دم به دم نگات مي کردم

بغض سنگين توي چشمام

گفتي: صبر کن برمي گردم


يادته قسم مي خورديم

عزيزم بي تو ميميرم

اما حالا که تو نيستي

من با دلتنگي اسيرم

يادمه وقتي مي گفتم

به خدا نميري از ياد

آه سردي مي کشيدي!

توي قلبم مثل فرياد

اما حالا که تو نيستي

حال و روز من خرابه

آخر قصه ي عاشق

اشک و ماتم و سرابه

اما حالا که مي بينم

بي تو دل رنگي نداره

توي آسمون چشمام

غروبا بارون مي باره

مي دوني طاقت ندارم

با غم و غصه اسيرم

زود بيا که خيلي تنهام

به خدا بي تو ميميرم

 

 


دلم ميگيره از حرفات

تو مضنوني به عشق من

تمام ارزوهامون دارن از ياد تو ميرن

دلم ميگيره از چشمات

که اشکامو نمبينه

تمام لحظه هاي من  دوباره بي تو غمگينه

اميد و دل خوشيم اينه يک لحظه بودن با تو

چه ميدوني از احساسم که انکار ميکني عشقو

چه ميدوني از اين روزا

از اين روزاي باروني  . . .

منو باش دارم از چي برات ميگم

تو که با من نميموني ! .  .

من ازادم ازاين دنيا به عشق تو  چه پابندم

ميدونم اخر راهيم ولي چشمامو ميبندم

برام دلواپسي داره به ياد اوردن چشمات

دارم ميرم که با عشقم دوباره نشکنه دنيات

دلم ميگيره از حرفات تو مضنوني به عشق من

تمام ارزوهامون دارن از ياد تو دارن ميرن

 

 

قرار ما به رفتن بود نگو چي شد نميدونم

خودم گفتم تمومش كنم خودم ميگم نميتونم

نميدونم كجا رفتم نميدونم دلم چي شد

درست تو بدترين لحظه ببين كي عاشق كي شد

 


 

ساعت 13:13 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق) |


نمی دانم چه می خواهم خدايا ، به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جويد نگاه خسته من ، چرا افسرده است اين قلب پرسوز

ز جمع آشنايان می گريزم ، به كنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگيها ، به بيمار دل خود می دهم گوش

گريزانم از اين مردم كه با من، به ظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پيرايه بستند

از اين مردم كه تا شعرم شنيدند ، برويم چون گلی خوشبو شكفتند

ولی آن دم كه در خلوت نشستند ، مرا ديوانه ای بدنام گفتند

دل من ای دل ديوانه من ، كه می سوزی از اين بيگانگی ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد ، خدا را بس كن اين ديوانگی ها

 

 
 

 

      تو معبود مني بگزار داد از دل بگيرم

          پناهم ده که در سقف حرم منزل بگيرم

      تو دريايي و من تنها غريق مانده در باران

            تو فانوس راهم شوتا ره منزل بگيرم  

 

آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز، مگر از شوق زياد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....

و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي....

عاشق آنكه تو را مي خواهد...

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد...

و تو را دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد!

 

 

 

ساعت 19:36 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق) |


خداهست...

دوشنبه سی ام شهریور 1388

تومراداری ومن

 هرشب وروز

 آرزویم همه خوشبختی توست!

 ماه من!دل به غم دادن واز یاس سخن ها گفتن

 کار آنهایی نیست که خدارادارند...

 ماه من!غم واندوه اگر هم روزی مثل باران بارید

 یا دل شیشه ای ات ازلب پنجره عشق زمین خورد وشکست

 بانگاهت به خداچتر شادی واکن

 وبگو بادل خود که خدا هست خداهست!

 ماه من!

 غصه اگر هست بگو تاباشد!

 معنی خوشبختی

 بودن اندوه است...!

 این همه غصه وغم این همه شادی وشور

 چه بخواهی وچه نه!میوه یک باغند

 همه راباهم وباعشق بچین ...

 ولی از یاد مبر

 پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر ازیاد خدا

 ودر آن باز کسی می خواند

 که خدا هست خداهست...

ساعت 18:59 نويسنده مسعود (پسری از جنس عشق) |